کلام دلنشین


 
 مطالب
آرشیو Print RSS
 
 اتوماسیون اداری
 
 نظام پیشنهادات
 
 لینکها











 
 نظر سنجی
نظر شما در مورد محتوای وب سایت؟ 


 
تاریخ : سه شنبه 24 فروردين 1395     |     کد : 434

تمام فصل های جلال

به نقل از هفته نامه آذر پیام شماره 178

حسین باهر


هیجده شهریور بر آنانی که دستی در فرهنگ و هنر و ادب دارند ، روزی آشناست.

« فراق سید جلال آل احمد »

جلال هنوز آن گونه که باید ، خود را نشان نداده بود. چهل و شش بهار ، چهل و شش تابستان ، چهل و پنج پاییز و چهل و پنج زمستان مجموع فصلهایی است که جلال ، در عمر چهل و شش ساله خود دید.

برای مردی چون جلال آل احمد ، چهل و شش عمری نیست که بتواند آنچه را که از تجربیات و معلومات خود اندوخته بود ، ارائه کند.

جلال آن گونه که در کتاب « یک چاه و دو چاله و مثلا شرح احوالات » می نویسد ، در خانواده ای با سنتهای مذهبی به سال 1302 در یکی از محلات تهران – محله سید نصرالدین – به دنیا آمده که از آن با تعبیر « نزول اجلال به باغ وحش این عالم » یاد می کند.

پدرش « سید احمد » یکی از روحانیون بنام زمان خود بوده ، به همراه یکی از برادرهایش ، و آیت الله سید محمود طالقانی پسر عموی پدر جلال.

با آن که تولد ، رشد و تکامل جلال در یک خانواده مذهبی بود ، اما به مرور ، دلایلی چند باعث شد که جلال از مذهب روی گردان شود.

یکی از علل آن از منظر آیت الله طالقانی آن است که فشار شدید مذهبی و تعصب خشک و سخت پدر جلال – سید احمد – باعث روی گردانی جلال از مذهب شده است. آیت الله طالقانی می گوید : « سید احمد ، جلال را اجباراً به شاه عبدالعظیم می برد تا دعای کمیل بخواند » .

همسر جلال ، سمین دانشور ( داستان نویس معاصر ) علت آن را مطالعه نوشته های احمد کسروی – ملی گرای ضد شیعی – و رمان های محمد مسعود که زندگی توام با فقر را در تهران ترسیم می کرد و از همه مهم تر پیوستن به حزب توده می داند. با این همه نمی توان منکر تاثیر آل احمد در نیم قرن گذشته شد. جوانان ، جلال را جدا از عرصۀ ادبیات داستان نویسی ، در عرصه سیاست و صحنه مبارزات اجتماعی ، سیاسی و گاهی حزبی نیز می پسندند. چرا که جلال آن گونه که مقتضای جوانی است نوشته و عمل کرده است. هر چند که گاهی نوشته هایش از حد شعار و بیانیه های حزبی فراتر نرفته است.

وجود « شک » در جوهرۀ ذاتی جلال ، باعث نوعی روشن بینی در او شده بود که بعد از چند سال فعالیت در حزب توده متوجه شد که با آرمان ها و اهدافی که در پیوستن به آن در سر داشت ، در تقابل است. همین نگرش توأم با شک بود که جلال را دوباره به مذهب کشانید. رجعت دوباره جلال را به مذهب در کتاب « خسی در میقات » و « در خدمت و خیانت روشنفکران » به وضوح می بینیم . سرخوردگی جلال از حزب توده باعث شد که جلال در سکوت و انزوای دو ساله ، در کارهای ادبی، فرهنگی و سیاسی خود یک بازنگری عمیقی داشته باشد ، که پس از آن انزوای نسبتاً کوتاه و در ادامۀ آن « در خدمت و خیانت روشنفکران » در دو مجلد شد.

دریافت جلال از دردها و مشکلات اجتماعی تلاش او در ریشه یابی مسایل مبتلا به آن ، موجب شد تا فشار و اختناق حاصله در جامعه را از غربزدگی و غرب باوری بداند.

جلال بیماری ملت را مرض« غرب زدگی » تشخیص داده بود ، که ماحصل چنین تحقیقاتی همان کتاب معروف « غربزدگی » شد.

جلال در این کتاب در مورد بیماری غرب زدگی می گوید همچون و بازدگی . و اگر به مذاق خوش آیندنیست ، بگوییم همچون گرمازدگی و یا سرمازدگی ، اما نه دستکم چیزی است در حدود سن زدگی ، دیده اید که گندم را چگونه می پوساند ؟ از درون پوستۀ سالم برجاست .  اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درخت مانده . به هر صورت سخن از یک بیماری است » .

هر چند جلال در این کتاب همراه با لحنی تند و عصبانی و در عین حال صریح و بی پرده – آنچه که مختص خود جلال است - ، که شبیه به یک سخنرانی آتشین دارد، سخن گفته است ، اما به موازات این کتاب ، جلال در کتاب دیگر خود یعنی در « خدمت و خیانت روشنفکران » ، نقش روشنفکران غرب زده را در احیاء و ابقاء مرض مهلک غرب زدگی نشان می دهد.

جلال در جدال با خویشتن خویش ، به این نتیجه رسیده بود که هنر خود را هنر تعهد ، خود را هنرمند متعهد و تعهد خود را در قبال هنر ، در هدفمند ساختن پیام هنر کند و این در زمانه ای رخ می داد که همه جا سخن از هنر برای هنر و ادبیات برای ادبیات بود.

جلال در زمانی که به این نتیجه رسید ، مورد تکفیر دوستان هم حزبی ! و مورد فشار حکومت اختناقی قرار گرفت . لذا دست به یک تبعید خود خواسته زد و در تبعیدگاه خود جان سپرد. شمس آل احمد – برادر جلال – مرگ جلال را کشته شدن می داند و مرگ او را مرگ برنامه ریزی شده می پندارد و عوامل حکومت را باعث قتل جلال می داند . اما خود شمس آل احمد نیز اعتراف می کند که از سوی دو تن از نزدیکان جلال دو دیدگاه مطرح است. یکی تعبیر شمس که جلال را کشته اند و یکی تعبیر سیمین دانشور که جلال زیبا مرد.

جلال هنوز دردهای نگفته ای داشت که بر آن دردهای نگفته و نهفته ، درمان می جست. جلال قلم خود را در راه روشنگری اجتماع به کار گرفت و سعی می کرد تا اندیشۀ پرورش یافته خود را به مردم منتقل کند. سلاح جلال در ستیز با هر چه پلیدی ، قلم بود و جز با قلم نزیست.

جلال را همه دوست دارند، چه آنان که دستی در ادبیات دارند  ، چه آنان که سیاست  را می پسندند و چه جوانانی که اول بار دست به خواندن آثار جلال می برند. غروب هیجده شهریور سال 1348 ، غروبی تلخ بود. روح پر جنب و جوش و ستیهنده جلال چه آرام خفته بود.

جلال چه زیبا مرده باشد و چه او را کشته باشند ، شهید است و چه زیبا گفته ، مهدی اخوان ثالث (م. امید ) که :

گرچه در خانه و در بستر خود رفت به خواب

 شــک نــدارم که یکــی از شهــدا بود جــلال



یاسین موثقی
 
 لینکها